مارمولک نوشت ها!

کی شکیبایی توان کردن چو عقل از دست رفت.....؟ #شاید_خدا_بیشتر_از_چیزی_که_فکر_می_کنیم_مارو_دوست_داره!

مارمولک نوشت ها!

کی شکیبایی توان کردن چو عقل از دست رفت.....؟ #شاید_خدا_بیشتر_از_چیزی_که_فکر_می_کنیم_مارو_دوست_داره!

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۱۵ آذر ۹۶ ، ۱۴:۳۲
    :/
محبوب ترین مطالب
  • ۱۵ آذر ۹۶ ، ۱۴:۳۲
    :/

فردا یه روز تازه است!

جمعه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۲۲ ب.ظ

💙به نام خدا 💙

در حالی که دارم به انبوه کتاب های جلد نشدم نگاه می کنم، به این فکر می کنم که چرا هیچ شوقی برای رفتن به مدرسه ندارم؟در حالی که سال های قبل روزشمار می انداختم! روی جلد کتاب فیزیک دست می کشم و بلند میشم که پام تیر میکشه. می بینم که نوک قیچی دسته آبیم تو پام رفته ولی زخم نکرده. یادم میفته که باید یه قیچی جدید بردارم. این یکی خیلی کند شده. کمر که راست می کنم، چشمام گرد میشه و بیشتر از هروقت دیگه ای مطمئن می شم که اتاق من برای این همه وسیله خیلی کوچیکیه! سعی می کنم بدون این که خودمو آش و لاش کنم از بین وسایل روی زمین رد شم و به در اتاق برسم! به میز تحریرم نگاه میندازم. لبم رو به دندون می گیرم و به این فکر می کنم که چرا همه چیز رو باید روش پرت کنم؟؟! دستم رو با کلافگی می کشم بین موهای تازه بلند شدم و صدایی تو مغزم میگه مگه به بابات قول نداده بودی که اتاقت از این به بعد کامل مرتب باشه؟ همون جا دم در با موهای جنگلی میشینم و یکی می زنم پس سر خودم: چه مرگته شکیبا؟

به حرف های پر از امید بابا فکر می کنم و سعی می کنم که همون طور باشم! واقعیت اینه که من خوش حالم! خوشبختم! ولی یه مرگیمه

و بیشتر از همیشه متوجه میشم که من تا ابد همون بچه لوس که تو تلاش کردن هندل می زنه با اعتماد به نفس اتصالی دار هستم و احتمالا عوض نمیشم

بعد حالت گریه به خودم میگیرم که امروز شانس دیدن دانشکده کامپیوتر دانشگاه شریف رو داشتم و از دستش دادم

در آخر هم بیخیال همه چیز میشم و سعی می کنم که به دو خواهر کوچک که از دوستام هستن هم فکر نکنم! و حتی به این که امروز درحالی که بهم آویزون شده بودن و "پ" یه برچسب اسم کودکانه تو کیفم انداخت هم فکر نکنم! و فکر نکنم که این برچسب اسم رو میخوام بچوسبونم به دفتر محبوب انشام

به هیچ چیز فکر نکنم و دنت محبوبم رو ببلعم! و با خودم زمزمه کنم فردا یه روز تازه است و خدا به من این لطف رو کرده که لحظه به لحظش رو خودم رقم بزنم! با دستای خودم. برق چشمام رو می تونم حس کنم!

پی نوشت١: داشتم به مامانم می گفتم که چه قدر حالم بد و گرفتس و شب کوکو سیب زمینی های مامان پز که توشون زرشک و سبزی خرد شده ی تازه است رو نوش جان می کنم و کلی شارژ میشم!!!!! می فهمم که تمام این خوددرگیری ها احتمالا ناشی از این دو روزی بوده که خودم غذا درست کردم! و بیشتر از همیشه پی به این می برم که بابا فداکار ترین پدر دنیا هستن که غذای منو تحمل می کنن و به به و چه چه هم می کنن!

خدایا! قدر تموم نعمتات و مهربونیات که بی اندازن شکرت😇💙

۹۶/۰۶/۳۱ موافقین ۲ مخالفین ۰
شکیبا ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">